تبليغاتX
 شقایق گل همیشه عاشق!

شقایق گل همیشه عاشق


4t713z7.jpg

شقایق گفت با خنده ؛

نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش

حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی

نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز

نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که

زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیرلب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه آن را بسوزانند

برای دلبرش، آندم شفا یابد

چنانکه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یکدم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به راه افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالا و

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

به لب هایی که تاول داشت

گفت اما چه باید کرد

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما

راه پایان کو؟؟

نه آبی که

نسیمی در بیابان کو؟؟

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که نا گه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ...

زهم بشکافت ...

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه میگویم!!

به جای آب خونش را

به من می داد

و بر لب های او فریاد:

"بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد


داغ کن - کلوب دات کام


 

نوشته شده توسط مرجانه در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


نامه ای از خدا


   بنام خدا

 نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار

 

شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

 

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

 

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

 

 

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

خبر شوی.

 

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

نکردی.

 

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری.

 

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

تلویزیون را دوست داری یا نه؟

 

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

 

 

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز

منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

قلبت که متشکر باشد.

 

 

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 

 

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

 

روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت: خدا

یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های

زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند

دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی داشته باشید 
در پناه خدا



داغ کن - کلوب دات کام


 

نوشته شده توسط مرجانه در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


من یک انسانم.....از زبان یک زن


اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! 

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم


 

نوشته شده توسط مرجانه در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...


 

نوشته شده توسط مرجانه در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


مثل قصر پادشاه قصه ها


پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر

 


 

نوشته شده توسط مرجانه در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


ردپای خداوند

سلام

      بالاخره رد پای خداوند  رو  پیدا کردم .خدایش عجب خدای با معرفتی داریم، آخرشه             

                                      ردپای خداوند
    

 دیشب رویای داشتم
    
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم
    
همراه با خود خداوند

     
    
و برروی پرده ی شب
    
تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می دیدم


    
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
    
روز به روز زندگی را،
    
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد


   
 یکی مال من یکی از آن خداوند
   
 راه ادامه یافت تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
    
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم


    
در بعضی  از جاها فقط یک رد پا وجود داشت
    
اتفاقا ،آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود
    
روزهایی با بزرگترین دردها،رنج ها،ترسها و.....

     آنگاه از او پرسیدم

     خداوندا،تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود

     و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم

     خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظلات درد آور مرا تنها گذاشتی؟ 

     خداوند پاسخ داد:

    (فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

    من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

    نه حتی برای لحظه ای

    و من چنین نکردم

    هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن ها دیدی

    من بودم که تو را به دوش می کشیدم)


 

نوشته شده توسط مرجانه در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


عزیز دلتنگی هایم ...


شایدهنوز هم  ارزنده ترین را برای تو بخواهم ... چرا که تو که عزیزترین منی ....

 ولی حالا می دانم بودنت را در کنارم نمی خواهم ... و دیگر برایم مهم نیست ...

 نمی خواهم دیگر به تو و با تو بودن فکر کنم ... خود رااز بند باتوبودن رها می کنم

 دیگر برایم مهم نیست... نه تو و نه هیچ چیز دیگری ...

نه چون دوستت ندارم ... نه ...... چون  تو عزیزترین من بودی .... تو که نباشی  هیچ چیز نیست

 عزیزم همه کسم بودی  ... همه چیزم بودی ....


 اما ......

دیگر منتظر آمدنت نیستم  تابرایت آسمان را ستاره باران کنم ...

بگذار ستاره دلش به شهابش خوش باشد...

من دیگر منتظر شهابی نیستم  تا لحظه ای زودگذری بیاید و برود ..

تک ستاره ای می شوم  که جدای همه ستاره ها  در گوشه ای از شب  و در کنار هم می تابم ....


 اسمت را .... نام عزیزت را صدا می زنم و در آسمان حضورت  پرواز می کنم ...

در جاده حضورت .....در جاده بودن تو و انتظار عشق تو ....

بی هیچ بندی  از خود وجودم  که توئی ... که سراسرش حضور توست ... رها می شوم ...

 


 می دانم که نمی آیی ... پس بگذار نفس بکشم ...


 

حضورت همیشه در من است حتی اگر نباشی...


 

نوشته شده توسط مرجانه در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


شاید این چند سحر فرصت آخر باشد !!!!


کوله بارت بربند!!!!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد !!!!

که به مقصد برسیم.

بشناسیم خدا

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد

که رضا باشد او .

ای سبکبال در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر

من جا مانده بسی محتاجم.

التماس دعا


 

نوشته شده توسط مرجانه در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


تور سیاحتی - زیارتی به مملکت جان

یک جشنواره دینی با جوایز بزرگ بانک الهی.
بدون نیاز به تبلیغات.
"100% تضمینی"  
نیازی به تبلیغ نیست.
ضامن خود رمضان است و صاحب آن یک تور زیارتی -سیاحتی به مملکت جان.  
شب زنده داری تا سحر.  
دعا و نیایش و احیا.
مسابقه برای کسب امتیاز بیشتر .
و خوش به حال آنان که برنده حال خوبند و در بازگشت راضی از مسافرت شهر رمضان.


برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس دلتان مراجعه کنید
التماس دعا


 

نوشته شده توسط مرجانه در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


اگه تو نبخشی ، من خدای دیگه ای ندارم،خدا

خدمت خدای عزیزم

با سلام

امیدوارم حال شما خوب باشد

اگر جویای احوال مایید ملالی نیست جز دوری شما در زندگی.

در محله ما بندگان شما خوبند فقط نمیدانم چرا گاهی چشم دیدن یکدیگر را ندارند(لطفا تذکر دهید!) و چند محله پایین تر نعمت و رحمت جای خود را داده اند به تورم وگرانی!

لطفا کمک فرمایید

 

خدایا علاوه بر چاقی بر اثر چربی وپروتئین ، مقدار زیادی احساس چاقی میکنم آن هم بر اثر بار گناه ، البته بعضی اوقات(لطفا بایگانی شود) بعضی از بندگان شما شب و روز در حال خوردن خون سایر بندگان شما هستند.

خدایا ، میدونم عجله دارید و باید به همه جهان سر کشی کنید ؛میخواهم بعد از زدن زیراب هم محله ای هام در چند خط بالاتر، چند خطی زیراب خودم را بزنم.

چند خط رو در رو با هم صحبت کنیم ...

خدا یا نمیدونم آلزایمر گرفتم

یا وبا که خیلی وقتا تو رو فراموش میکنم در صورتی که اگر از کسی طلب داشته باشم عمرا یادم نمیره، ولی تو و بدهی هامو خیلی زود یادم میره.

خدایا رو من حساب نکن ، خیلی نامردتر از این صحبتام که آبروی خودم برام مهم باشه.آخه همش میگم به تو مومنم، ایمان دارم ، اما سراغی ازت نمیگیرم.

خدایا

حالت از همچین بنده ای بهم نمیخوره ؟ این همه صبر رو از کجا آوردی ؟ توی دل ات چی داری که اینقدر آرومی ؟ بهم سلامتی دادی ، سلامت زندگی نکردم، بهم آبرو دادی آبروی خودمو بردم ، بهم ثروت دادی با نیش باز از کنار رفیقی گذشتم ، بهم عاشق شدنو یاد دادی ، بهت فارغ شدن رو نشون دادم، بهم خدا دادی ...فراموشش کردم.

میدونم خیلی روم زیاده که یازده ماه واسه خودم سیر میخورم، ماه رمضون که میاد به شما هم فکر میکنم. البته قربون تصدقت برم ، تو ماه رمضونم به تو فکر نمیکنم، دنبال بهشتتم!

خدایا اگه هنوزم داری نگاهم میکنی وازم بیزار نشدی بذار تو محبت چشمات غرق بشم ، بلکه خجالت بکشم.به خودت قسم که محبت کردن بزرگترین سیلی تو گوش آدم پستی مثله منه. یه چیزی ام بگم ، فکر نکنی حواسم نیست ، من اگه بدم تو بنده خوب زیاد داری ولی اگه تو نبخشی من خدای دیگه ای ندارم، راستی خودت گفتی : اگه بدونم چقدر دوسم داری از خوشحالی میمیرم.

راستی به شما، خدا الله،  God، کدوم بگن بیشتر خوشحال میشید؟!

این جمله رو به خیلیا تو زندگیمون گفتیم، گفتیم که دوزار نمی ارزیدن، رو در رو، تلفنی ، اس.ام.اسی حالا میخوام نگاه کنم و بهت بگم " دوستت دارم"

اینجانب بنده کمترین شما ، خواهشمندم در صورت صلاحدید با حضور خود در زندگی بنده موافقت فرمایید.


 

نوشته شده توسط مرجانه در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


داغ کن - کلوب دات کام